سزگذشت نامه
در این زمان مدیدی که من نبودم اتفاقات خوب زیادی رخ داد و من تجربه های خیلی خوبی کسب کردم که تا حالا تجربه نکرده بودم. امتحان جامع به بهترین نحو ممکن پشت سر گذاشته شد و من خیلی موفق بودم. همون روزی که امتحان جامع تموم شد ، من و محمد و حشمت و آقای اسحاقی و برخی از خانم های آز - الکتروشیمی رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت، خیلی خوب بود. به خصوص اون قسمت مربوط به فال گیری که محمد فال منو میگرفت و همه میخندیدیم. فردا شبش وقتی می خواستم بخوابم یه حس خلآ خیلی خوبی داشتم و تمام دنیا برام به مثل یه برگ کاه بود. آروم و سبک و بی خیال بودم. اونقدر خوشحال بودم و از خدا متشکر که پا شدم کلی راز و نیاز و خلاصه از این حرف ها....
نکته بعدی اینکه من ماشین دار شدم الان و با اینکه الان رانندگیم خوب نیست. میتونم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون .... البته هر روز بقیه راننده ها کلی بهم فحش میدن و من دیگه عادت کردم به این حالت....
نکته بعدی اینکه امیر بعد از اینکه درسشو ول کرده و اومده خونه ... الان یه کمی احساس پشیمونی بهش دست داده و .....
نمیدونم تو سرش چی میگذره؟..... حالا هر چی هست انشاالله هر اتفاقی واسش می افته خیلی خوب و پر از موفقیت باشه...
اگر به بیراهه میروم بازم دار ای مهربان من... وای بر من که شرمم میرود از اینکه تو را باز بر خود غالب و پیروز بدانم... من نمیدانم من با تکیه بر کدام توانایی اندک خود باز در حال غرور و تکبر ام و خوب میدانم نتیجه و حاصل آن چیست...
دلم راز و نیاز میخواهد...
چه روز های خوبی بود روز های تنهایی در کنج ازلت و بی کسی با سوی یک چراغ کم فروغ... دلمان خوش بود... هوس دیدار یار در سرمان بود... با تو بودیم و با ما بودی... کجایی ای عزیز من... من کجایم؟
تا که یارم بودی ، کنارم بودی ، همراهم بودی ، با من بودی بدون اینکه بدانم و همیشه مراقبم بودی...
نفسم بریده است.. در تن و جانم رمقی نیست ای همراه من... چه میشود یک بار دیگر طعم لحظه های عاشقانه ... عارفانه و تکرار نشدنی را با تو حس کنم که جانم را جلا دادی و حال...
مگر میتوان فراموش کرد شب های تنهایی و سرد و برفی را که در خلوتم با تو در کوچه ها پرسه میزدم و از تو مدد پیمودن راه میخواستم.. مگر میشود؟
مگر میشود تحمل کرد این سیری و آسودگی و بی دردی و عطش و شعله ی سوزان سرکشی در برابر تو را و مگر میتوان ندید این مصیبت خاموش و درد آلود مردابی را که جانم را در خود فرو میکشد و می کشد و میکشد....
به یاریم بیا.. تنهایم ... به یاریم بیا ... دوباره ای مهربان و زیبا..
کاش دوباره تنها شوم... درد تنهایی از درد سکون و گندیدگی بسیار شیرین تر و لذت بخش تر است که آن را میتوان با تو تحمل کرد و این درد بی تو بودن است...
راستی تو عجب نقاش ماهری هستی ... همیشه نقش های زیبا میزنی و من عجب ... کودک نادانی را میمانم که با قلم غفلتش زیباترین نقش های زندگیم را بی درنگ و بی پروا دچار خط های زتدان مانند شطرنجی میکنم که راه گریزی از آن وجود ندارد....
مگر میشود دست ماهر تو را در مسیر این راه پر فراز و نشیب ندید...
اما ...
اما...
جند صباحی است... دستت نیست.....
دستت نیست...
وای...
دستت نیست...
باز این....
دست من است.....
این دست من است...
بیا...
بوی باران ... بوی سبزه ... بوی خاک....
شاخه های شسته... باران خورده....
آسمان آبی ابر سپید... برگ های سبز بید...
عطر نرگس ... رقص باد... نغمه شوق پرستو های شاد...
خلوت نرم کبوتر های مست....
نرم نرمک میرسد اینک بهار......
نرم نرمک میرسد اینک بهار.....
با همین دیده گان اشک آلود... از همین روزن گشوده به دور.... به پرستو به گل به سبزه درود....
با همین دیدگان اشک آلود... از همین روزن گشوده به دور...
به پرستو به گل به سبزه درود...
به شکوفه ... به صبحدم به نسیم... به بهاری که میرسد از راه... چند روز دگر به ساز و سرور...
ما که دل هایمان زمستان است... ما که دلهایمان زمستان است... ...
ما که خورشیدمان نمی خندد.... ما که باغ و بهارمان پژمرد...
ما که پای امیدمان فرسود....
ما که در پیش چشممان رقصید... این همه دود زیر چرخ کبود....
سر راه شکوفه های بهار گریه سر می دهیم... با دل شاد....
گریه شوق با تمام وجود....
با همین دیدگان اشک آلود... از همین روزن گشوده به دور...
به پرستو به گل به سبزه درود....
مردن....
مردن هر انسانی انگار اولین مرگی است که روی زمین اتفاق میافتد....
فرانکی عزیز
در پس بی حوصلگی و تنبلی این چند روز که خیلی زیاد وجود من رو فرا گرفته و اصلآمعلوم نیست که چی کار دارم میکنم و چه جوری دارم روز ها مو میگذرونم....
امشب....
امشب یه فیلم خیلی قشنگ از شبکه چهار پخش شد به نام " فرانکی عزیز"....
هر چی تعریف کنم از این فیلم کم هستش و در عین سادگی و سکوت و جریان روان این فیلم میشد خیلی چیز ها رو ازش یاد گرفت و فهمید.... البته من خیلی سوال ها هنوز از این فیلم تو ذهنم هست و نفهمیدم ...
خدا پدر و مادر تمام کسانی را که در دوبله و تهیه و انتخاب این فیلم نقش داشتند بیامرزاد...
آمین یا رب العالمین....
این روزهای آرام و بی سر و صدا
این روز های قبل از یک امتحان خاص مثل برزخ می مونه... مجبوری بگذرونیشون... هیچ راهی نداری جز اینکه بنشینی و همش خر بزنی و کاری هم به دور و برت نداشته باشی و یه جوری این چند صباح عمرت رو که تو این حد فاصل هست له و لورده کنی تا وجدانت راحت باشه که من قبل از امتحانم مثل آدم درس خوندم... حکایت من هم نیست ها ... حرف همی جوونای این خطه و آداب زندگی همشون الان همینه... فک کنم اگه یه جنگی چیزی پیش بیاد بریم شهیدی چیزی بشیم خیلی بهتر باشه حداقل دلمون خوشه اون دنیا عشق و حالمون به راهه و این دنیا هم اسممون جاودانه .... البته من واسه شهدا خیلی احترام قائل هستم ها... خداییش آدم به بزرگی اونا نیست که رفتن جونشونو دو دستی تقدیم کردن تا ما الان راحت باشیم... اما خداییش این هم شد شیوه زندگی که نه کاری انجام بدی و نه هیچ بازده ی داشته باشی و همش خودت رو اسیر یه کارنامه کنی که بعدآ پز معدلت رو به این و اون بدی بدبخت.....
اولین روز سال 2010
امروز اولین روز سال 2010 هستش و من خیلی حالم خوب بود خبر ریجکت شدن مقاله هم بهش اضافه شد و من الان دیگه توپ توپم...........
امروز ... دیروز ها... فردا ها...
به نام خدا
امروز چهارشنبه ١٠ دی ماه سال ٨٨ میباشد و فردا... فردا... فردا.. ها... دیروز... دیروز.... دیروز ها... من نمی دانم چه تفاوت سحر آمیزی در این تکرار روز ها نهفته است که آرام آرام وجود ما را متفاوت میکند از آنچه دیروز و دیروز ها بود...و من نمی دانم میزان همبستگی عشق و جوانی تا به چه اندازه است و نمی دانم سردرگمی یک انسان نتیجه کدام استعداد ناشکوفای او بوده است...
دل مردگی های خود را ، نگرانی های خود را ، این کوبندگی ، نابودی و تغریق در دریای نادانی و سهل انگاری و تفکر کودکانه و بازی گونه را نمیدانم به چه طریق و راهی ، به چه روش کارایی ، با کدامین همراهی و با کدامین رمق و توانایی از خود دور کنم که جانمان سوخت، وجودمان تلف شد و نه عشقی، نه لحظه های باز و جاودانه ای که هر چه در ذهنم به دنبالشان میگردم جایشان خالی است و نیست یک دریچه ای در ذهنم که باز شود بر روی یک لحظه دوست داشتن ، یک لحظه روشنایی و یک لبخند از سر رضایتمندی و همراهی... یک آه که کم است اگر هزار بار آه بکشم باز وجودم لبریز و مالامال از این رخوت ها، بهانه سازی های کودکانه و مهمتر از همه روزمرگی است...
بسیار احمقانه به نظر میرسد که خاطراتم در این سالهای تحصیل همواره با تاریخ و زمان آزمونهایی همراه و اجین شده اند که من نه یک بار آنها را لمس کرده ام و نه میدانم که چیستند و نه اینکه در کجا و چرا ساخته شدند... بسیار جای تآسف دارد که به یکباره بر چهره پدر خود نگاه کنی و آثار پیری در وجودش ببینی ... بدون اینکه یک بار با تمام وجود در آغوشش گرفته باشی تا بفهمد که چقدر دوستش داری و به او عشق میورزی... تویی که همواره به جوانی اش فخر می فروختی...
آنچه بین این ٧ سال قرار دارد ، آنچه در کفه ترازو قبل و بعد از آن وجود دارد را اگر مقایسه کنی به شکست من ، و آن چیز های گران هایی که ازدست داده م و این چیز های گران و بسیار گران باری که بدست آورده ام را اگر مقایسه کنی خواهی فهمید و به راحتی خواهی فهمید که به چه بی راهه ی ملالت باری قدم گذاشتم و چه گران هایی، چه گران هایی را از دست دادم...
مگر میشود خاطرات بیماری مادر و اخبار آن را از آن راه دو ر را فراموش کرد... مگر میشود از برادر کوچکت خداحافظی کنی و بروی و هنگام بازگشت او دیگر نداند تو کیستی و نامت را یادش رفته باشد و کیست که بداند این چه حسی است و یعنی چه حسی بود ... چه سختی ها و ملالت ها بر من رفت و چه همه چراغ های نورانی اتاق های جراحی بر خود ندیدم و چه همه مصیبت کج فهمی هم زیست نکشیدم و چه همه درد تنهایی ندیدم و چه همه درد نادانی نکشیدم و چه همه کم بود دوستان روشن ضمیر در کنارم ویا شاید نمی دانم نبود...
حال که می نگرم ... آری مطمئنم که صفحه ترازو کاملآ به سمت ٧ سال پیش خم شده و چیز زیادی در صفحه حال وجود ندارد به جز یک من بزرگتر با انواع درد ها و ناراحتی ها، که همه را در این راه به جان خریدم... با تمام مشقت هایش ... با تمام سختی ها و کیست که نداند کار سختی نبود و با وجود همه ی حرف ها و سختی ها و مصیبت هایش نمیدانم چرا ...
خدایا .. سپیدی محض ... خالی ... فضای سپید و بدون واژه به همراه یک دنیا صداقت و عشق...

